جزوه جرمشناسی ( جلسه دوم )
در این جزوه، مبانی مکتب عدالت مطلقه و مکتب فایدهگرایی، نظریات کانت و هگل درباره استحقاق مجازات، دیدگاه بنتام و بکاریا درباره پیشگیری و بازدارندگی و نظریههای تلفیقی مجازات بررسی میشود.

جزوه جرمشناسی ـ جلسه دوم: مکتب عدالت مطلقه و مکتب فایدهگرایی و نظریات آنها
مقدمه: چرا مجازات میکنیم؟
یکی از بنیادیترین پرسشها در حقوق کیفری و جرمشناسی این است که چرا جامعه حق دارد فردی را که مرتکب جرم شده است، با مجازات مواجه کند؟ پاسخ به این پرسش، صرفاً به تعیین نوع و میزان مجازات محدود نمیشود؛ بلکه به مبانی اخلاقی، فلسفی، حقوقی و اجتماعی مجازات مربوط است.
هنگامی که فردی مرتکب جرم میشود، ممکن است جامعه برای پاسخگویی به رفتار او، مجازاتی مانند حبس، جزای نقدی یا سایر ضمانتاجراهای قانونی را اعمال کند. اما صرف اینکه شخصی مرتکب رفتار ممنوعی شده است، هنوز تمام مسئله را حل نمیکند. باید توضیح داد که چرا تحمیل رنج یا محرومیت بر مرتکب، اقدامی موجه است و این اقدام باید چه هدفی را دنبال کند.
آیا مجازات به این دلیل اعمال میشود که مرتکب، با ارتکاب جرم، مستحق پاسخ کیفری شده است؟ یا مجازات وسیلهای است برای جلوگیری از وقوع جرایم آینده، بازداشتن دیگران از ارتکاب جرم، اصلاح مرتکب و تأمین امنیت جامعه؟
این دو پرسش، ما را به دو رویکرد مهم در فلسفه مجازات میرسانند: مکتب عدالت مطلقه یا استحقاقگرایی کیفری و مکتب فایدهگرایی یا سودمندیگرایی.
مکتب عدالت مطلقه بر استحقاق مجازات به دلیل ارتکاب جرم و ضرورت تناسب میان جرم و کیفر تأکید دارد. در مقابل، مکتب فایدهگرایی مشروعیت مجازات را عمدتاً با آثار و نتایج آن میسنجد و میپرسد آیا مجازات میتواند از زیانهای بزرگتر جلوگیری کند و به خیر عمومی بینجامد یا خیر.
البته این دو مکتب را نباید دو دسته کاملاً جدا و بیارتباط با یکدیگر دانست. در نظریههای معاصر، تلاشهای فراوانی برای ترکیب استحقاق، تناسب، پیشگیری، اصلاح و حمایت از حقوق انسانها صورت گرفته است. برای فهم این نظریههای جدید، ابتدا باید مبانی دو رویکرد کلاسیک را بهدرستی شناخت.
۱. مفهوم و پیشینه مکتب عدالت مطلقه
مکتب عدالت مطلقه که در ادبیات فلسفه مجازات معمولاً با نظریههای سزاگرایانه یا استحقاقگرایانه (Retributivism) ارتباط دارد، بر این اندیشه استوار است که مجازات باید پاسخی متناسب به خطای ارتکابی و مسئولیت مرتکب باشد.
بر اساس این دیدگاه، مجازات صرفاً ابزاری برای رسیدن به اهدافی مانند کاهش جرم، ارعاب دیگران یا اصلاح مجرم نیست؛ بلکه از آن جهت توجیه میشود که شخص مرتکب، با ارتکاب رفتار نادرست و مسئولانه، مستحق پاسخ کیفری شده است.
واژه «مطلقه» در عنوان سنتی این مکتب، به استقلال توجیه مجازات از اهداف سودمندانه و بیرونی آن اشاره دارد. منظور این نیست که هر مجازاتی، بدون توجه به شرایط قانونی، میزان تقصیر یا تناسب، قابل اعمال است. برعکس، یکی از اصول مهم نظریههای استحقاقگرا آن است که مجازات باید به شخص مسئول محدود شود و با میزان خطا و شدت جرم تناسب داشته باشد.
۱ـ۱. مبنای اصلی مکتب عدالت مطلقه
مبنای این مکتب را میتوان در سه گزاره خلاصه کرد:
نخست، ارتکاب جرم و نقض مسئولانه قواعد الزامآور، میتواند استحقاق پاسخ کیفری را ایجاد کند.
دوم، مجازات باید بر اساس مسئولیت و استحقاق مرتکب تعیین شود، نه صرفاً بر پایه منافعی که ممکن است برای دیگران به وجود آورد.
سوم، میان شدت جرم و میزان مجازات باید تناسب وجود داشته باشد. مجازات بیش از اندازه، حتی در صورتی که مدعی باشند موجب ترس بیشتر دیگران میشود، از منظر عدالت استحقاقی با ایراد جدی مواجه است.
در این رویکرد، مجازات ناظر به رفتار گذشته مرتکب است. جرم واقع شده و پرسش اصلی این است که چه پاسخی از نظر عدالت، مسئولیت و استحقاق برای آن رفتار مناسب است.
بااینحال، نباید از این مبانی چنین نتیجه گرفت که نظریه عدالت مطلقه لزوماً خواهان مجازات شدیدتر در همه موارد است. تأکید بر استحقاق میتواند هم مانع مجازات بیدلیل شود و هم از تحمیل مجازات نامتناسب جلوگیری کند.
۱ـ۲. چرا این مکتب را عدالت مطلقه مینامند؟
در این مکتب، توجیه بنیادی مجازات به تحقق یک منفعت احتمالی در آینده وابسته نیست. به بیان دیگر، حتی اگر مجازات یک مرتکب تأثیر قابل اندازهگیری بر کاهش جرایم آینده نداشته باشد، طرفداران نظریه استحقاق ممکن است همچنان آن را، در صورت تحقق شرایط قانونی و اخلاقی، پاسخ شایسته به جرم بدانند.
در مقابل، اگر مجازات فردی بیگناه بتواند بهطور فرضی موجب ترس دیگران و کاهش جرم شود، نظریه استحقاقگرا آن را نمیپذیرد؛ زیرا فرد بیگناه مستحق مجازات نیست.
این مثال، تفاوت اساسی میان توجیه مجازات بر مبنای استحقاق و توجیه آن بر مبنای نتایج را نشان میدهد. در مکتب عدالت مطلقه، سود احتمالی جامعه نمیتواند بهتنهایی جایگزین مسئولیت و استحقاق کیفری شود.
۲. نظریه ایمانوئل کانت درباره مجازات
ایمانوئل کانت (Immanuel Kant)، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، یکی از مهمترین چهرههای فلسفه مجازات و از نمایندگان اصلی نظریه استحقاقگرایانه به شمار میرود.
نظریه کانت درباره مجازات، بر اخلاق وظیفهگرا، آزادی اراده، مسئولیت اخلاقی و احترام به انسان بهعنوان موجودی برخوردار از شأن و عقلانیت استوار است.
۲ـ۱. مجازات به دلیل ارتکاب جرم، نه صرفاً برای منفعت آینده
از دیدگاه کانت، مجازات را نمیتوان صرفاً وسیلهای برای دستیابی به اهدافی مانند بازدارندگی یا اصلاح اجتماعی دانست. شخصی که مرتکب جرم شده است، باید به دلیل همان رفتار مسئولانه با پاسخ متناسب مواجه شود.
در این چارچوب، مجازات نباید فقط ابزاری برای ترساندن دیگران یا استفاده از یک فرد بهمنظور تحقق اهداف اجتماعی باشد. انسان دارای شأن اخلاقی است و نمیتوان او را صرفاً وسیلهای برای تأمین منافع دیگران قرار داد.
این اصل، یکی از مهمترین مبانی انتقاد کانتی از نظریههایی است که ممکن است به خاطر نتایج مطلوب اجتماعی، مجازات فردی را تجویز کنند که استحقاق آن را ندارد.
۲ـ۲. مثال مشهور جامعه در حال انحلال
در بحثهای مربوط به فلسفه مجازات کانت، مثال مشهوری درباره جامعهای مطرح میشود که اعضای آن تصمیم گرفتهاند از یکدیگر جدا شوند و جامعه سیاسی خود را منحل کنند. در این مثال، حتی اگر اجرای مجازات دیگر فایدهای برای بازدارندگی آینده نداشته باشد، عدالت اقتضا میکند که مسئله مسئولیت مرتکب و پاسخ به جرم ارتکابی نادیده گرفته نشود.
مقصود از این مثال، برجسته کردن استقلال نسبی استحقاق مجازات از منافع آینده است. کانت میخواهد نشان دهد که مجازات، از نظر او، صرفاً وسیلهای برای جلوگیری از جرایم بعدی نیست؛ بلکه با عدالت و مسئولیت اخلاقی مرتکب نیز ارتباط دارد.
این مثال نباید به معنای تجویز اجرای هر مجازاتی، بدون رعایت تشریفات قانونی یا بدون توجه به تناسب، برداشت شود. مسئله اصلی در این استدلال، مبنای اخلاقی مجازات است.
۲ـ۳. اصل تناسب در نظریه کانت
کانت به تناسب میان جرم و مجازات اهمیت میدهد. در نظریه او، مجازات باید با نوع و شدت خطای ارتکابی ارتباط داشته باشد و نباید صرفاً به دلیل آثار سودمند احتمالی، از حدود استحقاق مرتکب فراتر رود.
در تبیین تاریخی نظریه کانت، اصل مقابله یا تلافی متناسب با جرم جایگاه مهمی دارد. بااینحال، نباید تمام نظریه او را به انتقام شخصی یا میل عاطفی به تلافی فروکاست. کانت در پی ارائه مبنایی فلسفی برای عدالت کیفری بود و میان پاسخ عمومی و قانونی به جرم و انتقام خصوصی تفاوت وجود دارد.
۲ـ۴. نقد نظریه کانت
نظریه کانت، با وجود تأثیر عمیق آن بر فلسفه مجازات، با پرسشها و انتقادهایی روبهرو است.
نخست، تعیین دقیق میزان استحقاق مجازات همیشه آسان نیست. حتی اگر بپذیریم که مرتکب مستحق پاسخ است، همچنان باید توضیح دهیم که چرا یک جرم مستلزم حبس با مدت مشخص یا ضمانتاجرای معین است.
دوم، این نظریه بهتنهایی برای توضیح نقش پیشگیری، اصلاح و بازپذیری اجتماعی کفایت نمیکند. نظام کیفری علاوه بر پاسخ به گذشته، ناگزیر باید درباره آثار مجازات بر آینده فرد و جامعه نیز تصمیم بگیرد.
سوم، مفهوم استحقاق و نسبت آن با مسئولیت اخلاقی، آزادی اراده، شرایط ارتکاب جرم و عوامل کاهشدهنده مسئولیت، خود محل بحث فلسفی است.
چهارم، منتقدان میپرسند اگر مجازاتی هیچ منفعت اجتماعی نداشته باشد و صرفاً رنجی را بر مرتکب تحمیل کند، آیا استحقاق بهتنهایی برای توجیه تمام آثار آن کافی است؟
این انتقادها نشان میدهند که نظریه کانت در فهم مبانی عدالت کیفری بسیار مهم است، اما بهتنهایی پاسخ نهایی همه مسائل مربوط به طراحی و اجرای نظام مجازات نیست.
۳. نظریه گئورگ ویلهلم فریدریش هگل درباره مجازات
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)، فیلسوف آلمانی، از دیگر متفکرانی است که نظریهای مهم درباره ماهیت و توجیه مجازات ارائه کرده است.
هگل نیز معمولاً در سنت نظریههای استحقاقگرا قرار میگیرد، اما مبانی استدلال او با کانت یکسان نیست. برای فهم دیدگاه هگل، باید به مفاهیم حق، اراده آزاد و نفی حق توجه کرد.
۳ـ۱. جرم بهمثابه نفی حق
از دیدگاه هگل، جرم صرفاً رفتاری زیانبار برای یک فرد نیست؛ بلکه میتواند نقض و انکار حق در نظم حقوقی باشد. هنگامی که شخصی با رفتار مجرمانه حق دیگری را نقض میکند، اعتبار نظم حقوقی در معرض تعرض قرار میگیرد.
مجازات در این چارچوب، پاسخی است که اعتبار حق و نظم حقوقی را دوباره تأیید میکند. به بیان ساده، اگر جرم به معنای نفی حق باشد، مجازات در نظریه هگل بهمنزله نفی آن نفی و تأیید دوباره حق تفسیر میشود.
این استدلال به معنای آن نیست که مجازات، زیان واردشده را بهطور واقعی از بین میبرد یا تمام آثار جرم را جبران میکند. مقصود، توضیح فلسفی نقش مجازات در تأیید اعتبار نظم حقوقی است.
۳ـ۲. مجازات و اراده عقلانی مرتکب
در نظریه هگل، انسان موجودی برخوردار از اراده است و حقوق باید این اراده را در چارچوب نظم عقلانی به رسمیت بشناسد. ارتکاب جرم، نقض حق و تعرض به نظم حقوقی تلقی میشود؛ ازاینرو، پاسخ قانونی به جرم در ارتباط با مسئولیت فرد و اعتبار نظام حقوقی توجیه میشود.
در برخی تفسیرهای نظریه هگل، مجازات نوعی بهرسمیتشناختن مرتکب بهعنوان فاعلی مسئول نیز تلقی میشود؛ زیرا با رفتار او بهعنوان عملی منتسب به اراده و مسئولیتش مواجه میشویم، نه صرفاً بهعنوان نشانهای از بیماری یا عاملی برای محاسبه سود اجتماعی.
البته این برداشت فلسفی به معنای نفی تأثیر عوامل روانی، اجتماعی یا شرایط مؤثر بر مسئولیت کیفری نیست. در نظام حقوقی، مسئولیت و مجازات همچنان باید با توجه به قانون و شرایط مربوط تعیین شوند.
۳ـ۳. تفاوت کانت و هگل
کانت و هگل هر دو در زمره نظریهپردازان مهم عدالت استحقاقی قرار میگیرند، اما استدلالهای آنان متفاوت است.
در نظریه کانت، تأکید ویژهای بر وظیفه اخلاقی، استحقاق مرتکب و ممنوعیت استفاده صرفاً ابزاری از انسان وجود دارد.
در نظریه هگل، تأکید بر حق، اراده آزاد و بازتأیید اعتبار نظم حقوقی از طریق پاسخ به جرم برجسته است.
بنابراین، اگرچه هر دو نظریه با توجیه صرفاً فایدهگرایانه مجازات فاصله دارند، نباید آنها را یک نظریه واحد با بیانهای متفاوت دانست.
۳ـ۴. نقد نظریه هگل
یکی از انتقادهای وارد بر نظریه هگل، پیچیدگی مفاهیم فلسفی آن و دشواری تبدیل این مفاهیم به معیارهای دقیق تعیین نوع و میزان مجازات است.
همچنین، اگر مجازات بهعنوان بازتأیید نظم حقوقی توجیه شود، باید روشن شود که این نظم حقوقی تحت چه شرایطی مشروع و عادلانه است. صرف وجود یک قانون یا ساختار رسمی، لزوماً عادلانه بودن آن را اثبات نمیکند.
افزون بر این، نظریه هگل بهتنهایی مشخص نمیکند که کدام شیوه مجازات در عمل مؤثرتر است یا چه سیاستی میتواند احتمال تکرار جرم را کاهش دهد. برای پاسخ به این پرسشها، استفاده از پژوهشهای تجربی و یافتههای جرمشناختی ضروری است.
۴. اصول مشترک و ارزیابی کلی مکتب عدالت مطلقه
با وجود تفاوتهای کانت و هگل، میتوان چند اصل مشترک را در بسیاری از نظریههای استحقاقگرا شناسایی کرد.
۴ـ۱. ارتباط مجازات با جرم ارتکابی
در این دیدگاهها، مجازات باید به جرم واقعشده و مسئولیت مرتکب ارتباط داشته باشد. صرف اینکه مجازات یک فرد ممکن است برای دیگران مفید باشد، برای توجیه آن کافی نیست.
۴ـ۲. ضرورت تناسب
شدت مجازات باید با شدت جرم و میزان مسئولیت مرتکب تناسب داشته باشد. مجازات نامتناسب، حتی اگر مدعی باشند آثار بازدارنده دارد، با اصل استحقاق در تعارض قرار میگیرد.
۴ـ۳. منع مجازات فرد بیگناه
از مبانی اساسی عدالت استحقاقی این است که مجازات باید متوجه شخصی شود که مسئولیت جرم بهطور معتبر به او منتسب شده است. مجازات فرد بیگناه بهمنظور ترساندن دیگران، نمونهای روشن از تعارض با این اصل است.
۴ـ۴. توجه به مسئولیت فردی
در نظریه استحقاق، مسئولیت کیفری باید با توجه به رفتار و شرایط مربوط به مرتکب تعیین شود. این رویکرد با مجازاتکردن افراد صرفاً بر مبنای هویت، موقعیت اجتماعی یا پیشبینی خطرناک بودن آنان فاصله دارد.
۴ـ۵. محدودیتهای این مکتب
تأکید بر استحقاق، بهتنهایی پاسخ کامل همه پرسشهای سیاست کیفری را فراهم نمیکند. این مکتب بهطور مستقل توضیح نمیدهد که مجازات در عمل چه میزان از جرم جلوگیری میکند، چگونه باید از تکرار جرم کاست یا کدام برنامهها برای بازپذیری اجتماعی مناسبترند.
به همین دلیل، بسیاری از نظریههای معاصر تلاش میکنند در کنار اصل استحقاق و تناسب، پیامدهای اجتماعی مجازات را نیز در نظر بگیرند.
۵. مفهوم و پیشینه مکتب فایدهگرایی
مکتب فایدهگرایی یا سودمندیگرایی (Utilitarianism) از مهمترین رویکردهای نتیجهگرا در فلسفه اخلاق و مجازات است. بر اساس این دیدگاه، درستی یک اقدام یا سیاست تا حد زیادی با نتایج و پیامدهای آن ارزیابی میشود.
در حوزه مجازات، پرسش محوری این است که آیا اعمال مجازات میتواند از زیانهای بزرگتر جلوگیری کند و در مجموع به خیر عمومی بینجامد یا خیر.
در این رویکرد، مجازات ذاتاً امری مطلوب تلقی نمیشود؛ زیرا با تحمیل رنج، محرومیت یا محدودیت بر فرد همراه است. بنابراین، باید نشان داد که این هزینه با منافع حاصل از آن توجیه میشود.
۵ـ۱. مبنای اصلی فایدهگرایی
مبنای کلی فایدهگرایی، توجه به پیامدها و تلاش برای افزایش رفاه و کاهش رنج است. در نظریه مجازات، این مبنا به این معناست که مجازات باید به اهدافی قابل دفاع مانند پیشگیری از جرم و کاهش آسیبهای اجتماعی کمک کند.
اگر مجازاتی هیچ اثر مفیدی نداشته باشد، یا هزینهها و زیانهای آن از منافعش بیشتر باشد، توجیه فایدهگرایانه آن با مشکل روبهرو میشود.
از این منظر، مجازات وسیله است، نه هدفی مستقل. ارزش آن به این بستگی دارد که تا چه اندازه بتواند از وقوع زیانهای آینده جلوگیری کند و آیا راهکار کمضررتر و مؤثرتری برای رسیدن به همان هدف وجود دارد یا خیر.
۵ـ۲. تفاوت فایدهگرایی با انتقام
فایدهگرایی مجازات را با انتقام شخصی یکسان نمیداند. هدف اصلی آن، پاسخ عاطفی به خطاکار یا تحمیل رنج به دلیل خشم عمومی نیست؛ بلکه بررسی این مسئله است که چه اقدامی میتواند پیامدهای زیانبار جرم را کاهش دهد.
برای مثال، اگر یک برنامه حمایتی یا نظارتی بتواند بدون حبس، احتمال تکرار جرم را به همان اندازه یا بیشتر کاهش دهد، فایدهگرایی اقتضا میکند که امکان استفاده از آن نیز بررسی شود.
البته این نتیجه به معنای نفی همیشگی حبس یا سایر مجازاتها نیست؛ بلکه انتخاب شیوه پاسخ باید بر اساس شواهد، هزینهها، منافع و محدودیتهای حقوقی ارزیابی شود.
۶. نظریه جرمی بنتام درباره مجازات
جرمی بنتام (Jeremy Bentham)، فیلسوف و حقوقدان انگلیسی، یکی از مهمترین نظریهپردازان فایدهگرایی و از چهرههای تأثیرگذار در اصلاح نظامهای کیفری بود.
بنتام معتقد بود که قانونگذاری و سیاست کیفری باید بر اساس ارزیابی عقلانی پیامدها انجام شود. او با مجازاتهای خودسرانه، نامتناسب و غیرضروری مخالف بود و بر ضرورت سنجش فایده و هزینه مجازات تأکید داشت.
۶ـ۱. اصل فایده در مجازات
از نظر بنتام، مجازات خود نوعی رنج یا زیان است. بنابراین، اعمال آن تنها زمانی قابل دفاع است که بتواند از زیان بزرگتری جلوگیری کند یا منفعتی متناسب با هزینههایش به وجود آورد.
به بیان ساده، اگر مجازات صرفاً بر فرد رنج تحمیل کند و هیچ اثر قابل دفاعی در کاهش جرم یا حمایت از جامعه نداشته باشد، توجیه آن دشوار خواهد بود.
در نظریه بنتام، قانونگذار باید آثار احتمالی مجازات را ارزیابی کند و از اعمال مجازاتهایی که غیرضروری، بیاثر یا بیش از اندازه شدیدند، پرهیز نماید.
۶ـ۲. مجازات بهعنوان وسیله پیشگیری
یکی از مهمترین اهداف مجازات در اندیشه بنتام، پیشگیری از جرم است. این هدف میتواند از چند مسیر دنبال شود:
بازداشتن مرتکب از تکرار جرم؛
بازداشتن دیگران از ارتکاب رفتار مشابه؛
جلوگیری از ارتکاب جرم در شرایطی که توانایی یا فرصت آن محدود میشود؛
فراهم کردن زمینه اصلاح و کاهش احتمال بازگشت به رفتار مجرمانه، در مواردی که چنین نتیجهای قابل تحقق باشد.
این اهداف در نظریههای بعدی به شکلهای مختلف توسعه یافتهاند. بااینحال، نباید همه این سازوکارها را بدون تمایز، معادل یکدیگر دانست؛ زیرا هر کدام به روشها و شواهد متفاوتی برای ارزیابی نیاز دارند.
۶ـ۳. ضرورت سنجش هزینه و فایده
بنتام به این نکته توجه داشت که مجازات، افزون بر رنجی که برای محکوم ایجاد میکند، هزینههایی نیز برای خانواده، جامعه و نظام عمومی به همراه دارد.
برای مثال، حبس میتواند هزینههای مستقیم اداره زندان را افزایش دهد و بر روابط خانوادگی، اشتغال و بازگشت فرد به جامعه اثر بگذارد. در مقابل، ممکن است در شرایطی برای جلوگیری از برخی جرایم جدی یا حفاظت از دیگران ضروری باشد.
از دیدگاه فایدهگرایانه، تصمیمگیری درباره مجازات باید تا حد امکان بر ارزیابی این پیامدها استوار باشد. البته محاسبه پیامدها در عمل با دشواریهایی همراه است؛ زیرا همه آثار اجتماعی و انسانی را نمیتوان بهآسانی اندازهگیری یا با یک معیار واحد مقایسه کرد.
۶ـ۴. نقد نظریه بنتام
نظریه بنتام، با وجود تأکید مهم آن بر عقلانیت، پیشگیری و پرهیز از مجازاتهای بیفایده، با انتقادهای جدی مواجه است.
مهمترین انتقاد این است که اگر تنها نتیجه نهایی ملاک تصمیمگیری باشد، ممکن است در برخی فرضهای نظری، مجازات فرد بیگناه یا تحمیل مجازاتی بیش از میزان استحقاق برای ایجاد ترس در دیگران، توجیهپذیر جلوه کند.
منتقدان میگویند چنین نتیجهای با عدالت فردی، اصل مسئولیت و حقوق بنیادین انسانها سازگار نیست. صرف دستیابی به منفعت جمعی نمیتواند هر وسیلهای را مجاز کند.
از سوی دیگر، ارزیابی پیامدها همیشه آسان نیست. ممکن است یک مجازات در کوتاهمدت موجب کاهش یک نوع جرم شود، اما در بلندمدت آثار منفی دیگری مانند افزایش طرد اجتماعی یا دشوار شدن بازگشت فرد به جامعه ایجاد کند.
بنابراین، فایدهگرایی در نظام حقوقی معاصر معمولاً در کنار محدودیتهای قانونی، اصل تناسب، دادرسی عادلانه و حمایت از حقوق اساسی بررسی میشود، نه بهعنوان مجوزی نامحدود برای اعمال هر مجازاتی که مدعی باشند سودمند است.
۷. نظریه چزاره بکاریا و ضرورت مجازاتهای قانونی و متناسب
چزاره بکاریا (Cesare Beccaria)، اندیشمند ایتالیایی قرن هجدهم، از چهرههای مهم اصلاحطلبی کیفری و از منتقدان مجازاتهای خودسرانه، شکنجه و مجازاتهای نامتناسب بود.
اثر مشهور او، «جرایم و مجازاتها» (On Crimes and Punishments)، در سال ۱۷۶۴ منتشر شد و تأثیر مهمی بر اندیشههای اصلاح نظام کیفری گذاشت.
بکاریا را میتوان در سنت فایدهگرایانه و پیشگیریمحور مطالعه کرد، هرچند نباید تمام دیدگاههای او را بدون تفکیک، با صورتبندی فلسفی متأخر بنتام از فایدهگرایی یکسان دانست.
۷ـ۱. پیشگیری بهتر از مجازات پس از وقوع جرم
بکاریا بر این اندیشه تأکید داشت که هدف اصلی قانون کیفری نباید صرفاً تحمیل رنج بر مرتکب پس از وقوع جرم باشد؛ بلکه باید تا حد امکان از ارتکاب جرم جلوگیری کند.
از این منظر، نظام کیفری کارآمد نظامی نیست که صرفاً مجازاتهای شدیدتری وضع کند، بلکه باید بتواند احتمال ارتکاب جرم را کاهش دهد و در عین حال از خودسری و بیعدالتی جلوگیری کند.
این دیدگاه، توجه به پیشگیری را در مرکز سیاست کیفری قرار میدهد و زمینهای برای نقد مجازاتهای شدید اما کماثر فراهم میکند.
۷ـ۲. قطعیت، سرعت و تناسب مجازات
در اندیشه بکاریا، قطعیت و بهموقع بودن پاسخ قانونی اهمیت ویژهای دارد. او معتقد بود که افزایش بیحد شدت مجازات، لزوماً به بازدارندگی بیشتر منجر نمیشود.
در تحلیل سیاست کیفری، باید میان شدت مجازات، احتمال کشف جرم، احتمال اعمال پاسخ قانونی و فاصله زمانی میان ارتکاب جرم و واکنش رسمی تفاوت گذاشت. هر یک از این عوامل میتواند بر تصمیم افراد و اثربخشی نظام کیفری اثر بگذارد.
بکاریا همچنین بر تناسب مجازات با جرم و ضرورت محدود کردن اختیار خودسرانه مقامات تأکید میکرد. از این جهت، اندیشه او هم در توسعه رویکرد پیشگیریمحور و هم در شکلگیری اصول مهم حقوق کیفری مدرن تأثیرگذار بوده است.
۷ـ۳. نقد و ارزیابی دیدگاه بکاریا
اهمیت تاریخی بکاریا در دفاع از قانونمندی، تناسب، محدود کردن مجازاتهای خودسرانه و توجه به پیشگیری است. بااینحال، میزان اثر هر عامل بر بازدارندگی باید با توجه به نوع جرم، شرایط اجتماعی و شواهد تجربی ارزیابی شود.
همچنین، تأکید بر پیشگیری نباید به نادیده گرفتن حقوق متهم یا محکوم منجر شود. کارآمدی نظام کیفری به معنای مجاز بودن هر اقدامی برای کاهش جرم نیست؛ بلکه باید در چارچوب اصول قانونی و حقوق بنیادین تحقق یابد.
۸. نظریه پل یوهان آنزلم فون فویرباخ و بازدارندگی روانشناختی
پل یوهان آنزلم فون فویرباخ (Paul Johann Anselm von Feuerbach)، حقوقدان آلمانی، از چهرههای مهم تاریخ حقوق کیفری و نظریه بازدارندگی است. نام او بهویژه با نظریه «اجبار روانی» یا «تهدید روانشناختی» ارتباط دارد.
بر اساس این نظریه، تهدید قانونی به مجازات میتواند در تصمیمگیری افراد اثر بگذارد؛ زیرا شخص پیش از ارتکاب رفتار، احتمال پیامدهای منفی آن را در نظر میگیرد.
۸ـ۱. سازوکار بازدارندگی روانشناختی
در این رویکرد، قانون با تعیین ضمانتاجرا برای رفتار مجرمانه، نوعی تهدید رسمی ایجاد میکند. اگر فرد از وجود قانون، احتمال کشف جرم و پیامدهای ارتکاب آن آگاه باشد، ممکن است به دلیل پیشبینی هزینههای احتمالی از ارتکاب جرم منصرف شود.
بااینحال، اثر این سازوکار به عوامل مختلفی وابسته است؛ از جمله میزان آگاهی فرد از قانون، احتمال ادراکشده کشف جرم، شرایط تصمیمگیری، انگیزههای لحظهای و ویژگیهای موقعیت.
بنابراین، نمیتوان فرض کرد که همه افراد در همه شرایط، تصمیمی کاملاً عقلانی و مبتنی بر محاسبه دقیق مجازات اتخاذ میکنند.
۸ـ۲. اصل قانونی بودن جرایم و مجازاتها
فویرباخ در تاریخ حقوق کیفری با اصل قانونی بودن جرایم و مجازاتها نیز ارتباطی مهم دارد. صورتبندی مشهور این اصل در سنت حقوق کیفری آلمان با اندیشههای او پیوند خورده است.
بر اساس اصل قانونی بودن، جرم و مجازات باید به موجب قانون تعیین شوند و نمیتوان افراد را به دلیل رفتاری که در زمان ارتکاب، مطابق قانون جرم نبوده است، خودسرانه مجازات کرد.
این اصل علاوه بر حمایت از حقوق افراد، با پیشبینیپذیری نظام کیفری نیز ارتباط دارد. افراد باید بتوانند حدود ممنوعیتهای قانونی و پیامدهای نقض آنها را تا حد معقولی بشناسند.
بااینحال، اصل قانونی بودن را نباید صرفاً ابزاری برای بازدارندگی دانست؛ این اصل یک تضمین بنیادین حقوقی در برابر قدرت کیفری دولت نیز محسوب میشود.
۸ـ۳. نقد نظریه بازدارندگی
نظریه بازدارندگی روانشناختی با این پرسش مواجه است که آیا افراد واقعاً در همه شرایط، احتمال کشف جرم و شدت مجازات را بهصورت عقلانی محاسبه میکنند؟
در برخی جرایم، تصمیمگیری ممکن است تحت تأثیر هیجان، فشار گروهی، مصرف مواد، شرایط بحرانی یا برآورد نادرست خطر قرار گیرد. در چنین مواردی، صرف افزایش شدت مجازات لزوماً به همان نسبت موجب کاهش جرم نمیشود.
ازاینرو، نظریه بازدارندگی باید در کنار یافتههای تجربی جرمشناسی و با توجه به تفاوت انواع جرم و شرایط ارتکاب بررسی شود.
۹. اهداف مجازات در رویکرد فایدهگرایانه
فایدهگرایی در فلسفه مجازات، به یک روش واحد محدود نیست. در عمل، چند هدف مهم در چارچوب این رویکرد مطرح میشوند که هر یک سازوکار متفاوتی برای کاهش جرم یا حمایت از جامعه دارند.
۹ـ۱. بازدارندگی عمومی
بازدارندگی عمومی (General Deterrence) به تأثیری اشاره دارد که مجازات یا تهدید قانونی به مجازات بر سایر افراد جامعه میگذارد.
منطق این نظریه آن است که مشاهده یا آگاهی از پیامدهای ارتکاب جرم میتواند برخی افراد را از ارتکاب رفتار مشابه منصرف کند.
برای مثال، اگر افراد بدانند که کلاهبرداری با احتمال قابل توجهی کشف میشود و پاسخ قانونی متناسبی در پی دارد، ممکن است از ارتکاب آن صرفنظر کنند.
بااینحال، بازدارندگی عمومی به معنای آن نیست که هرچه مجازات شدیدتر باشد، جرم الزاماً کمتر خواهد شد. قطعیت و قابلیت پیشبینی اجرای قانون، آگاهی افراد و شرایط تصمیمگیری نیز اهمیت دارند.
۹ـ۲. بازدارندگی اختصاصی
بازدارندگی اختصاصی (Specific Deterrence) به هدف جلوگیری از تکرار جرم توسط همان شخصی مربوط است که قبلاً مرتکب جرم شده است.
در این رویکرد، تجربه پاسخ کیفری ممکن است فرد را از تکرار رفتار مجرمانه بازدارد. بااینحال، این اثر قطعی و یکسان نیست و به شرایط فردی، نوع مجازات، وضعیت اجتماعی، تجربه زندان و عوامل دیگر بستگی دارد.
همچنین، باید میان بازدارندگی اختصاصی و اصلاح یا بازپروری تمایز گذاشت. بازدارندگی بر منصرف شدن فرد به دلیل پیشبینی پیامدهای منفی تأکید دارد؛ درحالیکه بازپروری میکوشد عوامل مرتبط با تکرار جرم را از طریق مداخلات مناسب کاهش دهد.
۹ـ۳. ناتوانسازی یا سلب فرصت ارتکاب جرم
ناتوانسازی (Incapacitation) به اقداماتی اشاره دارد که توانایی یا فرصت ارتکاب برخی جرایم را محدود میکنند. حبس در بعضی شرایط میتواند از ارتکاب برخی جرایم در محیط آزاد جلوگیری کند؛ اما آثار آن باید با توجه به هزینهها، نوع جرم، مدت حبس و پیامدهای پس از آزادی ارزیابی شود.
ناتوانسازی با اصلاح مرتکب یکسان نیست. ممکن است فرد در مدت حبس فرصت ارتکاب جرم در محیط بیرون را نداشته باشد، اما این امر بهتنهایی نشان نمیدهد که عوامل مؤثر بر رفتار مجرمانه او برطرف شدهاند.
ازاینرو، سیاست کیفری باید میان ضرورت حفاظت از جامعه و پیامدهای فردی و اجتماعی محدود کردن آزادی تعادل برقرار کند.
۹ـ۴. اصلاح و بازپروری
اصلاح و بازپروری (Rehabilitation) بر کاهش عوامل مؤثر بر تکرار جرم و تقویت توانایی فرد برای بازگشت به زندگی قانونمدارانه تمرکز دارد.
برنامههای آموزشی، مهارتآموزی، درمانهای متناسب با نیازهای فرد، حمایتهای اجتماعی و کمک به اشتغال میتوانند در برخی شرایط بخشی از این رویکرد باشند.
اثربخشی این اقدامات باید بر اساس نوع برنامه، ویژگیهای افراد، کیفیت اجرا و نتایج قابل سنجش بررسی شود. صرف شرکت در یک برنامه، بهتنهایی اثبات نمیکند که احتمال تکرار جرم کاهش یافته است.
۹ـ۵. کاهش آسیب و حمایت از جامعه
در رویکرد فایدهگرایانه، یکی از اهداف مهم نظام کیفری، کاهش زیانهای ناشی از جرم و حمایت از امنیت عمومی است.
این هدف میتواند از طریق پیشگیری، کاهش تکرار جرم، حمایت از بزهدیدگان، بهبود کشف جرم و اصلاح شرایط اجتماعی دنبال شود.
بااینحال، منافع عمومی باید با حقوق فردی و اصول عدالت سازگار باشند. سیاستی که به نام کاهش جرم، افراد بیگناه را مجازات کند یا محدودیتهای نامتناسب ایجاد نماید، با چالشهای جدی اخلاقی و حقوقی روبهرو خواهد شد.
۱۰. تفاوتهای اساسی مکتب عدالت مطلقه و مکتب فایدهگرایی
برای مقایسه این دو مکتب، باید به پرسش اصلی هر یک توجه کنیم.
مکتب عدالت مطلقه میپرسد: «آیا مرتکب، به دلیل جرم و مسئولیت خود، مستحق مجازات است و مجازات متناسب چیست؟»
مکتب فایدهگرایی میپرسد: «آیا مجازات میتواند پیامدهای زیانبار را کاهش دهد و منافع حاصل از آن، هزینهها و رنج تحمیلشده را توجیه میکند؟»
تفاوتهای مهم این دو رویکرد را میتوان چنین توضیح داد:
نخست، از نظر مبنای توجیه، عدالت مطلقه بر استحقاق و پاسخ متناسب به جرم تأکید میکند؛ درحالیکه فایدهگرایی بر نتایج و آثار مجازات تمرکز دارد.
دوم، از نظر جهتگیری زمانی، نظریه استحقاق بیشتر به جرم ارتکابی و مسئولیت گذشته توجه میکند؛ درحالیکه فایدهگرایی عمدتاً آثار آینده مجازات را میسنجد.
سوم، از نظر نقش پیشگیری، در نظریه استحقاق، پیشگیری ممکن است هدفی مهم و قابل توجه باشد، اما مبنای مستقل و نهایی استحقاق مجازات محسوب نمیشود. در فایدهگرایی، پیشگیری از جرم معمولاً یکی از مهمترین دلایل توجیه مجازات است.
چهارم، از نظر محدودیت مجازات، عدالت استحقاقی بر این نکته تأکید دارد که مجازات نباید از حدود استحقاق مرتکب فراتر رود. فایدهگرایی نیز میتواند از مجازات نامتناسب به دلیل هزینههای آن انتقاد کند، اما در صورتبندیهای صرفاً نتیجهگرا، خطر آن وجود دارد که حقوق فردی در برابر منفعت جمعی تضعیف شود.
پنجم، از نظر ارزیابی تجربی، فایدهگرایی برای سنجش آثار مجازات به شواهد مربوط به بازدارندگی، اصلاح، ناتوانسازی و هزینههای اجتماعی نیاز دارد. در مقابل، استحقاقگرایی بیشتر بر استدلالهای اخلاقی و اصول مسئولیت و تناسب تکیه میکند، هرچند برای تعیین سیاست عملی مجازات همچنان به اطلاعات تجربی نیازمند است.
۱۱. مثال آموزشی: مجازات در یک پرونده فرضی
فرض کنید فردی مرتکب سرقت شده و پس از رسیدگی قانونی، مسئولیت او احراز شده است. اکنون پرسش این است که چرا و با چه مبنایی باید مجازات شود؟
از منظر مکتب عدالت مطلقه، باید به نوع و شدت جرم، مسئولیت مرتکب و تناسب پاسخ کیفری توجه کرد. مجازات باید در محدوده استحقاق و قواعد قانونی تعیین شود و نمیتوان صرفاً برای ترساندن دیگران، مجازاتی نامتناسب اعمال کرد.
از منظر فایدهگرایی، علاوه بر مسئولیت و نوع جرم، باید بررسی کرد که کدام پاسخ قانونی میتواند از تکرار جرم جلوگیری کند، چه اثری بر دیگران دارد، چه هزینههایی برای فرد و جامعه ایجاد میکند و آیا راهکار مؤثرتر و کمضررتری وجود دارد.
در رویکرد فایدهگرایانه، ممکن است در برخی شرایط، برنامه بازپروری یا مجازات جایگزین بتواند نتایج مطلوبتری از حبس داشته باشد؛ اما در شرایط دیگر، ممکن است برای حفاظت از جامعه، پاسخ شدیدتری ضرورت پیدا کند.
این مثال نشان میدهد که دو مکتب، پرسشهای متفاوتی را در مرکز توجه قرار میدهند. در نظام کیفری معاصر، تصمیمگیری مناسب معمولاً به بررسی همزمان اصول عدالت، تناسب، مسئولیت، حقوق بزهدیده و شواهد مربوط به اثربخشی پاسخها نیاز دارد.
۱۲. انتقادهای اساسی به فایدهگرایی در مجازات
فایدهگرایی، با وجود اهمیت آن در توسعه سیاستهای پیشگیرانه و ارزیابی پیامدهای مجازات، با چند چالش اساسی مواجه است.
۱۲ـ۱. خطر قربانی کردن حقوق فرد به سود جمع
مهمترین انتقاد آن است که اگر نتیجه نهایی تنها معیار تصمیمگیری باشد، ممکن است مجازات فردی بیگناه یا تحمیل مجازاتی نامتناسب بهعنوان راهی برای ایجاد امنیت یا ترس عمومی توجیهپذیر جلوه کند.
البته بسیاری از فایدهگرایان و نظریهپردازان نتیجهگرا میکوشند با استدلالهای مختلف از چنین نتایجی جلوگیری کنند؛ بااینحال، این انتقاد همچنان یکی از چالشهای مهم نظریههای صرفاً نتیجهگراست.
۱۲ـ۲. دشواری سنجش پیامدها
پیامدهای مجازات همیشه قابل پیشبینی نیستند. ممکن است مجازاتی در کوتاهمدت نتیجهای مطلوب داشته باشد، اما در بلندمدت هزینههای دیگری ایجاد کند.
برای مثال، حبس ممکن است فرصت ارتکاب برخی جرایم را در دوران محکومیت محدود کند، اما در صورت نبود برنامه مناسب برای بازگشت به جامعه، ممکن است با مشکلات اشتغال، روابط خانوادگی یا بازپذیری اجتماعی همراه شود.
ازاینرو، ارزیابی فایده مجازات باید چندبعدی و مبتنی بر شواهد باشد.
۱۲ـ۳. ابهام در تعریف منفعت عمومی
همه افراد و گروههای اجتماعی لزوماً برداشت یکسانی از منفعت عمومی ندارند. سیاستی که برای یک گروه سودمند تلقی میشود، ممکن است برای گروهی دیگر هزینههای نامتناسبی ایجاد کند.
بنابراین، سیاست کیفری نمیتواند بدون توجه به توزیع منافع و هزینهها، صرفاً به یک ادعای کلی درباره خیر عمومی تکیه کند.
۱۲ـ۴. محدودیت بازدارندگی
فایدهگرایی مجازاتمحور ممکن است بر بازدارندگی تأکید زیادی داشته باشد؛ اما رفتار انسان همیشه حاصل محاسبه عقلانی و دقیق هزینه و فایده نیست.
شدت مجازات، احتمال کشف جرم، وضعیت روانی، فشارهای اجتماعی، فرصتهای ارتکاب و عوامل متعدد دیگر میتوانند بر رفتار اثر بگذارند. بنابراین، افزایش شدت مجازات بهتنهایی تضمینکننده کاهش جرم نیست.
۱۳. نظریههای ترکیبی و جایگاه آنها در حقوق کیفری معاصر
در نظریههای معاصر فلسفه مجازات، بسیاری از اندیشمندان معتقدند که اتکای کامل به عدالت استحقاقی یا فایدهگرایی، ممکن است برای حل تمام مسائل نظام کیفری کافی نباشد.
از یک سو، نظام مجازات باید بتواند از جامعه حمایت کند و پیامدهای زیانبار جرم را کاهش دهد. از سوی دیگر، اعمال مجازات باید با اصولی مانند مسئولیت فردی، تناسب، قانونی بودن و منع مجازات افراد بیگناه محدود شود.
۱۳ـ۱. نظریه تلفیقی اچ. ال. ای. هارت
هربرت لیونل آدولفوس هارت (H. L. A. Hart)، فیلسوف حقوق انگلیسی، از نظریهپردازان مهم رویکردهای تلفیقی در فلسفه مجازات است.
در برداشت مشهور از نظریه او، باید میان توجیه کلی نهاد مجازات و اصول تعیین اینکه چه کسی و به چه میزان باید مجازات شود، تمایز قائل شد.
بر اساس این رویکرد، ممکن است هدف کلی نظام مجازات، کاهش جرم و حمایت از جامعه باشد؛ اما این هدف باید با محدودیتهایی مانند منع مجازات بیگناه و رعایت تناسب همراه شود.
به بیان دیگر، حتی اگر هدف کلی مجازات از منظر پیامدهای اجتماعی توجیه شود، این امر به معنای آن نیست که هر فردی را بتوان برای دستیابی به منفعت عمومی مجازات کرد.
این نظریه تلاش میکند از مزایای توجه به پیامدها بهره ببرد، بدون آنکه اصول عدالت فردی را بهطور کامل کنار بگذارد.
۱۳ـ۲. تفاوت نظریه تلفیقی با دو مکتب کلاسیک
نظریههای تلفیقی، مجازات را نه صرفاً به دلیل استحقاق گذشته و نه صرفاً بر اساس نتیجه نهایی توجیه میکنند؛ بلکه میکوشند میان چند دسته ملاحظه تعادل برقرار سازند.
در این رویکردها، اهدافی مانند پیشگیری و حمایت از جامعه میتوانند در توجیه کلی نظام کیفری اهمیت داشته باشند؛ درحالیکه اصول استحقاق، تناسب، مسئولیت و حقوق بنیادین، حدود اعمال مجازات را تعیین میکنند.
این رویکرد بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که سیاست کیفری در عمل باید هم به امنیت عمومی توجه کند و هم از اعمال قدرت خودسرانه یا نامتناسب جلوگیری نماید.
۱۳ـ۳. چرا نظریههای تلفیقی اهمیت دارند؟
نظام کیفری با مسئلهای پیچیده روبهروست: از یک سو، جامعه انتظار دارد در برابر جرم واکنشی مؤثر داشته باشد؛ از سوی دیگر، پاسخ کیفری خود میتواند رنج، محرومیت و آثار اجتماعی گستردهای ایجاد کند.
نظریههای تلفیقی تلاش میکنند این دو واقعیت را همزمان در نظر بگیرند. بر اساس این رویکرد، مجازات باید در چارچوب قانون و با رعایت تناسب اعمال شود و در عین حال، پیامدهای آن برای پیشگیری از جرم، بازپروری و حمایت از جامعه مورد ارزیابی قرار گیرد.
این نظریهها به معنای پایان اختلاف میان عدالت مطلقه و فایدهگرایی نیستند؛ بلکه تلاشی برای پاسخگویی دقیقتر به مسائل عملی و اخلاقی مجازات به شمار میروند.
۱۴. جایگاه دو مکتب در جرمشناسی و سیاست جنایی
مکتب عدالت مطلقه و مکتب فایدهگرایی، بیش از آنکه نظریههایی درباره علل تجربی وقوع جرم باشند، نظریههایی درباره توجیه مجازات و مبانی سیاست کیفری هستند.
جرمشناسی تجربی میپرسد چه عواملی در وقوع جرم نقش دارند، چه الگوهایی در بزهکاری مشاهده میشود و کدام مداخلات احتمال ارتکاب یا تکرار جرم را کاهش میدهند. در مقابل، فلسفه مجازات میپرسد چه دلایلی میتواند اعمال مجازات را از نظر اخلاقی و حقوقی موجه سازد.
این دو حوزه با یکدیگر ارتباط دارند، اما یکسان نیستند. برای مثال، پژوهش تجربی ممکن است نشان دهد که یک برنامه مشخص در کاهش تکرار جرم مؤثر است؛ اما این یافته بهتنهایی پاسخ نمیدهد که آیا استفاده از آن برنامه با عدالت، تناسب و حقوق فرد سازگار است.
برعکس، ممکن است یک نظریه فلسفی توضیح دهد که چرا مرتکب مسئول باید پاسخگو باشد؛ اما برای تعیین اینکه کدام نوع مجازات در عمل بهتر نتیجه میدهد، به شواهد تجربی نیاز داریم.
ازاینرو، سیاست جنایی کارآمد باید میان مبانی هنجاری و یافتههای تجربی پیوند برقرار کند. اصول عدالت و حقوق انسانی، حدود قابل قبول مداخله کیفری را مشخص میکنند و پژوهشهای جرمشناختی میتوانند در انتخاب ابزارهای مؤثرتر و کمضررتر یاریرسان باشند.
۱۵. جمعبندی نهایی
مکتب عدالت مطلقه و مکتب فایدهگرایی، دو رویکرد مهم در تبیین مبانی مجازات هستند.
مکتب عدالت مطلقه، که نظریههای استحقاقگرا از مهمترین صورتهای آن محسوب میشوند، بر این اصل تأکید دارد که مجازات باید پاسخی متناسب به جرم و مسئولیت مرتکب باشد. کانت با تأکید بر وظیفه اخلاقی و منع استفاده صرفاً ابزاری از انسان، و هگل با تأکید بر حق و بازتأیید اعتبار نظم حقوقی، از چهرههای مهم این سنت به شمار میروند.
در مقابل، مکتب فایدهگرایی، با تأکید بر پیامدهای مجازات، آن را وسیلهای برای جلوگیری از زیانهای بزرگتر و تحقق اهدافی مانند بازدارندگی، کاهش تکرار جرم و حمایت از جامعه میداند. بنتام از چهرههای اصلی این رویکرد است و بکاریا و فویرباخ نیز در توسعه اندیشههای اصلاحی، پیشگیریمحور و بازدارندگی در تاریخ حقوق کیفری نقش مهمی داشتهاند؛ هرچند نباید نظریات آنان را کاملاً یکسان یا همگی را به یک معنای دقیق، نماینده فایدهگرایی فلسفی دانست.
مهمترین تفاوت این دو مکتب در مبنای توجیه مجازات است: عدالت استحقاقی بر مسئولیت و استحقاق مرتکب تأکید میکند؛ فایدهگرایی بر نتایج و آثار اجتماعی مجازات تمرکز دارد.
بااینحال، هر دو رویکرد با پرسشها و محدودیتهایی روبهرو هستند. استحقاقگرایی بهتنهایی تمام مسائل مربوط به اثربخشی مجازات و پیشگیری از جرم را حل نمیکند؛ فایدهگرایی نیز باید در برابر خطر نادیده گرفتن حقوق فردی و توجیه مجازاتهای نامتناسب پاسخگو باشد.
به همین دلیل، نظریههای تلفیقی در فلسفه مجازات میکوشند میان عدالت، تناسب، مسئولیت فردی، پیشگیری از جرم و حمایت از حقوق انسانی تعادل برقرار کنند.
نتیجه آنکه مجازات در نظام کیفری معاصر باید هم از نظر مبانی اخلاقی و حقوقی قابل دفاع باشد و هم آثار واقعی آن در کاهش جرم و حمایت از جامعه مورد ارزیابی قرار گیرد. هیچ ادعایی درباره سودمندی مجازات نمیتواند بهتنهایی مجوز نقض اصول بنیادین عدالت باشد؛ همانگونه که استناد صرف به استحقاق نیز ما را از بررسی پیامدهای واقعی سیاست کیفری بینیاز نمیکند.